تبليغاتX
MIRANA

MIRANA

هیچ کس نیست بگوید زشتیم

همه ما خوبیم

همگی گنجشکیم

همگی در شب میلاد خدا را کشتیم


هیچ کس نیست بگوید دوریم

همگی نزدیکیم

همه خوب خوبیم

داد مظلوم میاید به کدامین گوریم


زندگی رنگین شد

همه خوشحال شدیم

همه پا کوبیدیم

او ولی غمگین شد


هیچ کس نیست بگوید که چرا ؟

هیچ کس جنبه نداشت

همگی مسخ شدیم

زندگی رنگ نداشت

+ نوشته شده در  شنبه 21 فروردین1389ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط Mirana  | 

تو این روزا اصلا حوصله نوشتن ندارم خیلی دلم گرفته این شعرو تقدیم میکنم به همه کسایی که مثه من دلشون گرفته.

به هر دلیلی (سیاسی.اقتصادی.اجتمایی.فرهنگی.هنری.ادبی و ... )

........................................................................................................................................

رفت دل نالان شد

ابر شد باران شد

چند وقتی بارید

ناگهان توفان شد

باغ را سرما زد

کلبه را توفان برد

در شبی وهم الود

ناگهان عشقی مرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط Mirana  | 

من ناراحنم

 امروز داشتم اتاقمو تمیز میکردم که لای کتاب ارایه های ادبی سال سوم دبیرستانم  یهو چشمم به یه شعر قدیمی خورد یادش به خیر چقدر به من تو اون دوران سخت گذشت چقدر سخت فراموشش کردم  یادمه اون شب دلم خیلی گرفته بود و واقعا با تمام وجود این شعرو واسش گفتم جالبه که وقتی امروز شعرو خوندم بازم گریم گرفت

 .........................................................................................................................................

 

برف می بارد باز

همه جا سرد شده

باز هم این دل من

پر از درد شده

 

زده زیر قولش

یاد او افتاده

میتپد در سینه

باز نامرد شده

 

چه کنم با این عشق

چه کنم با این درد

آرزوی دل من

همه شب مرگ شده

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط Mirana  | 

سلام به همه دوستان عزیزم بالاخره کار طراحی وبلاگم تموم شد و میتونم یه نفس راحتی بکشم بره اولین پستم یه شعر از خودم اماده کردم که براتون میزارم یه چیزی بگم باورتون میشه من از شعر گفتن بیزارم اخه مغز آدم قولنج میکنه ولی اعتیاده دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد.

 

..........................................................................................................................................

 

در دور دست خود به تماشا نشسته ام

من ذوق میکنم

لبخند میزنم

من عاقبت بت من را شکسته ام

آزاد و بی کران

تا انتها سبک

نه چشم خود به حقایق نبسته ام

خواب است شاید این

یا اندکی خیال

آه از تفکر بیجا چه خسته ام

من مست میشوم

حرفی نمیزنم

امشب من از تمامی دنیا گسسته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط Mirana  |